تبلیغات
شعروزندگی

یادمان باشد اگر داس به دستی دیدیم یاس را جایگزینش بکنیم


نویسنده :موسی
تاریخ:چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395-11:19 ق.ظ

غزل --خالی بکن در استکانم چاییت را

خالی بکن  در استکانم چاییت را

آغوش وا کن آن دل دریاییت را

شبهای شعر چشمهایت دیدنی تر

مهمان من کن یک شب رویاییت را

یک باغ در سیمای تو خوشتر نشسته

خیلی به رخها می کشی زیباییت را

در کوچه حتی پیرمردان بی قرارند

با ناز وقتی می کشی دم پاییت را

خیلی پسندت می کنم وقتی که بینم

بر روی لب آرام دندان ساییت را

پروا نکن پروانه ها باید بسوزند

با عشق پوشش می دهم رسواییت را

مریم به عیسی داد روح زندگی را

بر نیل من جاری بکن موساییت را

************************موسی کلیم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :موسی
تاریخ:چهارشنبه 21 بهمن 1394-01:40 ب.ظ

غزل---پرتغال مازندران

بناگوشی که زنجیرش طلا از اصفهان دارد

درون سینه ی این عاشق خسته مکان دارد

برای کشتن صیدی که من باشم چه زیبا هست

به بالای دو تا چشمش دو ابروی کمان دارد

تو هم کرده ام شاید مدام آن پلک لرزانش

ز بیماری لج افتاده برای من تکان دارد

مرا تا انتهای مردنم برده هزاران بار

صنوبر های خوش نقشی که در سینه نهان دارد

برای گونه اش مهمان نوازی می کنم هر شب

تو گویی پرتغال خونی مازندران دارد

تمام نظم دندانش مثال نقل اورمیه ست

میان سالی که رویی چاره جو اما جوان دارد

پل اهواز را در قاب دارم یاد ابرویش

سمرقند بدن در دوره سامانیان دارد

خرام چشم و عشوه از لبش لبریز می ریزند

هم از لیلی هم از شیرین به معشوقی نشان دارد

مرا با چشم او دعوا سر زنبور عثمانیست

 که اسماعیل شاه آنرا به جنگ چالدران دارد

و او چون انزلی شرجی شده پیشانی بازش

از آن اندیشه ام در هم شده هذیان  ویان دارد

*************************************موسی کلیم

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :موسی
تاریخ:دوشنبه 8 دی 1393-09:27 ب.ظ

غزل خوشگل دلو

خیابان در خیابان جستجو من
و هر شب با خیالت گفتگو من
به الحمدم نشستی هر شب و روز
نمازت را بجویم مو به مو من
ته هر استکانم نام تو درد
شدی عین شراب و چون سبو من
تو سرگرمی برایم قصه بافی
شدم با غصه هایت روبرو من
و عشق آسان نمود اول تو گفتی
چه مشکلها که دیدم کو به کو من
تو با لبخندهایت گرم هستی
نشستم سیر با بغض گلو من
برای بردن حکم دل من
تو آس خشتی و خوشگل دلو من
تمام واژگانم در تن تو
و واجب اینکه باشم چون دخو من
************************
موسی کلیم



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :موسی
تاریخ:پنجشنبه 8 آبان 1393-01:09 ب.ظ

عاشورا

سلام -این شعر سالهاست سروده شده اما هر

سال محرم اینجا درج می شود

*********************

آنروز تمام دشت می سوخت

لبها و خیام شعله می زد

نیزه به سراغ مشک می رفت

روباه به شیر حیله می زد

        ******

سوقات ؛همه سنان و شمشیر

آنروز برای بچه ها بود

آنروز حیات و مرگ سنگین

وابسته راز لحظه ها بود

        ******

خورشید سواره مرد آنروز

دستش طرفی و سر به سوئی

دستش به دعا به سوی معبود

سر بر سر نیزه نطق گوئی

       ******

نفرین ؛همه به تیغ و شمشیر

سیراب شده زمین ز خونها

پاکان همه کشته وپریشان

سیراب ز خون نشسته دونها

       ******

تلواسه بغض در گلوها

شیون ز سکوت داد می زد

بر نعش فتاده شهیدان

خورشید به پنجه باد می زد

       ******

آنروز پر از سکوت و ناله

آب از لب تشنه شرم می کرد

غوغای پلید ناکسان بین

آوازه رزم گرم می کرد

      ******

زاغ از پی نیت پلیدش

بیعت ز عقاب در طلب داشت

با مرگ خودش عقاب بی بال

در سینه زاغ داغ می کاشت

      ******

آنروز عقاب تا خدا رفت

رفت از پی آب و تشنه بر گشت

زیرا که برفت با زلالی

تا نزد لب آب و تشنه برگشت

       ******

برگشت که تا رود به خیمه

یک بال از او ربود دشمن

بال دگرش شکست و پرچم

افتاد ؛که نا نداشت در تن

       ******

آنروز عقاب آب در مشت

افتاد به یاد تشنه کامان

از مشت رها نمود آن آب

سیراب کند که بی قراران

       ******

خورشید کشید پر به سویش

زانو زد و جان خود بغل کرد

آغوش گشود در برش تا

مرغ ازلی ره ابد زد

       ******

در گوشه دیگری مهی بود

از برقع شب حجاب بر تن

رویی ز تجلی آفتابی

خیره شده و ندیده دشمن

       ******

خورشید و عقاب و تک سواران

رفتند چو از دیار حسرت

اینک همه سعی ماه این بود

تا دخترکی نبیند عسرت

      ******

می کرد خموش آتش گرم

گاهی ز خیام  گاه دامن

گاهی سپر سلاح می شد

تا محرم کس نگشته دشمن

      ******

یک روز دگر چو این معلم

برخاست که راز تازه گوید

از پیکر ظالم زمانه

هر لحظه شکست تازه جوید

      ******

آنجا نه چنانکه من بگویم

آنجا همه مرگ بود و ظلمت

آنجا به یکی اشاره حتی

سر از تن خود گرفته نفرت

     ******

آنروز همان مه دلاور

برخاست زجای و قصه ای کرد

از پستی حاکم نگون بخت

وز درد درون غصه ای کرد

     ******

از گفت و شنود قامت سرو

آشفته شد آن مجلس خواری

قصرو خود شه به لرزه افتاد

شه پست شدو نمود زاری

     ******

فریاد رسای روز او بود

تا اینکه من وتو درس گیریم

آنان همه چون معلم و ما

باید به حقیقتی بمیریم

     ******

من درس گرفته ام از آنروز

روزی که جهان تلاطمی داشت

روزیکه تمام درد و ماتم

آن مه به درون سینه انباشت

     ******

هر تک تک آن شکسته بالان

آموزگار حسن هستند

درس همگی کمال و عزت

از بنده بریده <او پرستند>

     ******

من درس گرفته ام که هرگز

سر بر در ظالمی نسایم

یا حق خودم گرفته باشم

یا از ره حق دگر نیایم

     ******

                    موسی کلیم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :62
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...