یادمان باشد اگر داس به دستی دیدیم یاس را جایگزینش بکنیم

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

پنجشنبه 24 فروردین 1391-06:38 ق.ظ



....وبه سهراب بگو
زیر باران رفتم
چشمها را شستم
جور دیگر دیدم
"هیچکس تنها نیست
همه با کوله ی غم همراهند"
**********************
بیست و یکم فروردین نودو یک



تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 13 اسفند 1390-07:45 ق.ظ



مدتی هست که در گیر نگاهت شده ام

واله منظره ی خال سیاهت شده ام

توفقط قافیه های غزل من شده ای

لیک من شیفته ی صورت ماهت شده ام

رفته ای من نگرانم که چسان برگردی

حسرتم پر شده است چشم براهت شده ام

برده ای راز دلم را به خودت باخته ام

مات و مبهوت از این رنگ کلاهت شده ام

گفته باشم که بدانی که چسان از غم تو

مثل ویرانیم و خانه تباهت شده ام؟

فکرم اینست برم دست بگیرم دستت

تا بدانی که فقط غرق گناهت شده ام

من سرباز در این عرصه بسی جنگیدم

اینچنین منتظر کیش به شاهت شده ام

موسی کلیم




تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 17 اسفند 1390 10:50 ق.ظ
پنجشنبه 15 دی 1390-10:15 ق.ظ



نامردترین رفیق عالم هستی

دنبال کم و زیاد ماتم هستی

وحشی شده ای برای گریاندن دل

ای غصه بگو مگر تو آدم هستی؟

**********************

موسی کلیم

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه 16 آذر 1390-09:32 ق.ظ



سلام -این شعر سالهاست سروده شده اما هر

سال محرم اینجا درج می شود

*********************

آنروز تمام دشت می سوخت

لبها و خیام شعله می زد

نیزه به سراغ مشک می رفت

روباه به شیر حیله می زد

        ******

سوقات ؛همه سنان و شمشیر

آنروز برای بچه ها بود

آنروز حیات و مرگ سنگین

وابسته راز لحظه ها بود

        ******

خورشید سواره مرد آنروز

دستش طرفی و سر به سوئی

دستش به دعا به سوی معبود

سر بر سر نیزه نطق گوئی

       ******

نفرین ؛همه به تیغ و شمشیر

سیراب شده زمین ز خونها

پاکان همه کشته وپریشان

سیراب ز خون نشسته دونها

       ******

تلواسه بغض در گلوها

شیون ز سکوت داد می زد

بر نعش فتاده شهیدان

خورشید به پنجه باد می زد

       ******

آنروز پر از سکوت و ناله

آب از لب تشنه شرم می کرد

غوغای پلید ناکسان بین

آوازه رزم گرم می کرد

      ******

زاغ از پی نیت پلیدش

بیعت ز عقاب در طلب داشت

با مرگ خودش عقاب بی بال

در سینه زاغ داغ می کاشت

      ******

آنروز عقاب تا خدا رفت

رفت از پی آب و تشنه بر گشت

زیرا که برفت با زلالی

تا نزد لب آب و تشنه برگشت

       ******

برگشت که تا رود به خیمه

یک بال از او ربود دشمن

بال دگرش شکست و پرچم

افتاد ؛که نا نداشت در تن

       ******

آنروز عقاب آب در مشت

افتاد به یاد تشنه کامان

از مشت رها نمود آن آب

سیراب کند که بی قراران

       ******

خورشید کشید پر به سویش

زانو زد و جان خود بغل کرد

آغوش گشود در برش تا

مرغ ازلی ره ابد زد

       ******

در گوشه دیگری مهی بود

از برقع شب حجاب بر تن

رویی ز تجلی آفتابی

خیره شده و ندیده دشمن

       ******

خورشید و عقاب و تک سواران

رفتند چو از دیار حسرت

اینک همه سعی ماه این بود

تا دخترکی نبیند عسرت

      ******

می کرد خموش آتش گرم

گاهی ز خیام  گاه دامن

گاهی سپر سلاح می شد

تا محرم کس نگشته دشمن

      ******

یک روز دگر چو این معلم

برخاست که راز تازه گوید

از پیکر ظالم زمانه

هر لحظه شکست تازه جوید

      ******

آنجا نه چنانکه من بگویم

آنجا همه مرگ بود و ظلمت

آنجا به یکی اشاره حتی

سر از تن خود گرفته نفرت

     ******

آنروز همان مه دلاور

برخاست زجای و قصه ای کرد

از پستی حاکم نگون بخت

وز درد درون غصه ای کرد

     ******

از گفت و شنود قامت سرو

آشفته شد آن مجلس خواری

قصرو خود شه به لرزه افتاد

شه پست شدو نمود زاری

     ******

فریاد رسای روز او بود

تا اینکه من وتو درس گیریم

آنان همه چون معلم و ما

باید به حقیقتی بمیریم

     ******

من درس گرفته ام از آنروز

روزی که جهان تلاطمی داشت

روزیکه تمام درد و ماتم

آن مه به درون سینه انباشت

     ******

هر تک تک آن شکسته بالان

آموزگار حسن هستند

درس همگی کمال و عزت

از بنده بریده <او پرستند>

     ******

من درس گرفته ام که هرگز

سر بر در ظالمی نسایم

یا حق خودم گرفته باشم

یا از ره حق دگر نیایم

     ******

                    موسی کلیم

 

 

 

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :56
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...