تبلیغات
شعروزندگی
یادمان باشد اگر داس به دستی دیدیم یاس را جایگزینش بکنیم

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

پنجشنبه 15 دی 1390-10:15 ق.ظ



نامردترین رفیق عالم هستی

دنبال کم و زیاد ماتم هستی

وحشی شده ای برای گریاندن دل

ای غصه بگو مگر تو آدم هستی؟

**********************

موسی کلیم

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه 16 آذر 1390-09:32 ق.ظ



سلام -این شعر سالهاست سروده شده اما هر

سال محرم اینجا درج می شود

*********************

آنروز تمام دشت می سوخت

لبها و خیام شعله می زد

نیزه به سراغ مشک می رفت

روباه به شیر حیله می زد

        ******

سوقات ؛همه سنان و شمشیر

آنروز برای بچه ها بود

آنروز حیات و مرگ سنگین

وابسته راز لحظه ها بود

        ******

خورشید سواره مرد آنروز

دستش طرفی و سر به سوئی

دستش به دعا به سوی معبود

سر بر سر نیزه نطق گوئی

       ******

نفرین ؛همه به تیغ و شمشیر

سیراب شده زمین ز خونها

پاکان همه کشته وپریشان

سیراب ز خون نشسته دونها

       ******

تلواسه بغض در گلوها

شیون ز سکوت داد می زد

بر نعش فتاده شهیدان

خورشید به پنجه باد می زد

       ******

آنروز پر از سکوت و ناله

آب از لب تشنه شرم می کرد

غوغای پلید ناکسان بین

آوازه رزم گرم می کرد

      ******

زاغ از پی نیت پلیدش

بیعت ز عقاب در طلب داشت

با مرگ خودش عقاب بی بال

در سینه زاغ داغ می کاشت

      ******

آنروز عقاب تا خدا رفت

رفت از پی آب و تشنه بر گشت

زیرا که برفت با زلالی

تا نزد لب آب و تشنه برگشت

       ******

برگشت که تا رود به خیمه

یک بال از او ربود دشمن

بال دگرش شکست و پرچم

افتاد ؛که نا نداشت در تن

       ******

آنروز عقاب آب در مشت

افتاد به یاد تشنه کامان

از مشت رها نمود آن آب

سیراب کند که بی قراران

       ******

خورشید کشید پر به سویش

زانو زد و جان خود بغل کرد

آغوش گشود در برش تا

مرغ ازلی ره ابد زد

       ******

در گوشه دیگری مهی بود

از برقع شب حجاب بر تن

رویی ز تجلی آفتابی

خیره شده و ندیده دشمن

       ******

خورشید و عقاب و تک سواران

رفتند چو از دیار حسرت

اینک همه سعی ماه این بود

تا دخترکی نبیند عسرت

      ******

می کرد خموش آتش گرم

گاهی ز خیام  گاه دامن

گاهی سپر سلاح می شد

تا محرم کس نگشته دشمن

      ******

یک روز دگر چو این معلم

برخاست که راز تازه گوید

از پیکر ظالم زمانه

هر لحظه شکست تازه جوید

      ******

آنجا نه چنانکه من بگویم

آنجا همه مرگ بود و ظلمت

آنجا به یکی اشاره حتی

سر از تن خود گرفته نفرت

     ******

آنروز همان مه دلاور

برخاست زجای و قصه ای کرد

از پستی حاکم نگون بخت

وز درد درون غصه ای کرد

     ******

از گفت و شنود قامت سرو

آشفته شد آن مجلس خواری

قصرو خود شه به لرزه افتاد

شه پست شدو نمود زاری

     ******

فریاد رسای روز او بود

تا اینکه من وتو درس گیریم

آنان همه چون معلم و ما

باید به حقیقتی بمیریم

     ******

من درس گرفته ام از آنروز

روزی که جهان تلاطمی داشت

روزیکه تمام درد و ماتم

آن مه به درون سینه انباشت

     ******

هر تک تک آن شکسته بالان

آموزگار حسن هستند

درس همگی کمال و عزت

از بنده بریده <او پرستند>

     ******

من درس گرفته ام که هرگز

سر بر در ظالمی نسایم

یا حق خودم گرفته باشم

یا از ره حق دگر نیایم

     ******

                    موسی کلیم

 

 

 

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 7 آبان 1390-02:04 ب.ظ



 

 

سلام

دوستان این غزل کمی تا قسمتی قدیمی هست

*********************

دیشب جفایت را وفایم گریه می کرد

بغض خموشی در صدایم گریه می کرد

چشمان خونبار مرا چشمت نبیند

می دید اگر چشمت برایم گریه می کرد

برگ گلی نازک پر از احساس و تشویش

بودم پریشان ساقه هایم گریه می کرد

سخت است باران را ندیدن ابر بودن

ابر بهارم در عزایم گریه می کرد

آنقدر گفتم پس چرا؟ آیا؟ چگونه؟

با هر سوالم گریه هایم گریه می کرد

نه توی قلب صادقم مهمان غم بود

خون در رگان بی ریایم گریه می کرد

توفان غم در تار و پودم زار می زد

امواج عشق بی بهایم گریه می کرد

من مرثیه هر گز نگفتم این غزلها

با یاد تو با دیده هایم گریه می کرد

در  ساحل آبی نشستم ضجه کردم

اشکم برای های هایم گریه می کرد

                              موسی کلیم




تاریخ آخرین ویرایش:- -
شنبه 26 شهریور 1390-10:13 ق.ظ



سلام تقدیم همه دوستان

***********

چشم پر از حیای تو بوی گناه می دهد

آه که این گناه هم لذت آه می دهد

گفت اگر" نوکرتم"کسی به چشم مست تو

خرده مگیر او چرا رشوه به شاه می دهد

فقر مرا نبین که من با دل تو صمیمیم

صدق وصفا ی این دلم رنگ رفاه می دهد

دجله ی چشم های من در قدمت تباه شد

چشم فرات تو ولی عشوه به ماه می دهد

در حرم نگاه تو حس طواف می کنم

مردمکش  نشانی  از سنگ سیاه می دهد

****************موسی کلیم

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -




  • تعداد صفحات :56
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...