تبلیغات
شعروزندگی - هذیان می گویم؟?

یادمان باشد اگر داس به دستی دیدیم یاس را جایگزینش بکنیم


نویسنده :موسی
تاریخ:دوشنبه 14 اردیبهشت 1388-02:02 ب.ظ

هذیان می گویم؟?

سلام دوستان خواهش می کنم اندکی

 با حوصله بخوانید

**********************

یخ ها زنگ زده اند

در نبودکلنگها

شلیک سنگها به شیشه ها

بهار را بافته میاورند

تا

عشق را در شمعدانی خلاصه کنند

دلها رادر پنجره ی مغاک کلاسه کنند

تنور را نه برای نان

که برای تابستان می سازند

که نظرها را بسوزانند

هیهات

صد افسوس

بوی کباب در مشام خوک

وکلمات درحنجره ی خونین گلوله

با هوش ترین خرگوش را

هدیه ی تولد روباه می کنند

چشمهای پروانه را لذیذ می کنند

تا بلعیدن برای ایشان آسان شود

اینجا کجاست؟

سقراط را شرنگ بنوشانید

تا ابن سینا همچنان فلسفه ببافد

خیام را عبوس کنید

تا شیخ بهایی حمام بسازد

تاریخ می گویم ؟

بازار مسگران و رقص مولوی

بوی جوی رودکی آید همی ؟

کنفوسیوس را برای بازارعرب سر بریده اند؟

که خونش در هر بازاری می روید

انگار هذیان می گویم؟

******************

                               موسی کلیم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 09:16 ق.ظ
Hi i am kavin, its my first time to commenting anyplace, when i read this
piece of writing i thought i could also create comment due to this good piece of writing.
فاطمه
پنجشنبه 21 خرداد 1388 05:09 ب.ظ
دیگر خرج نمی کنم
هرگز
فکرش را هم نکن
دیگر نه سنگ زیرین آسیابی خواهم بود
و نه دلتنگ التفاتی
درها را می بندم
پنجره ها را نیز
و چشمانم را حتی
-اگر نیاز شود-
دیگر نه تو را می خواهم و نه ارتباطی
دیگر خرج نمی کنم
از این تحفه ی گران زندگانی
دوستیم را دیگر به پایتان بی ارزش نخواهم کرد
فقط خواب می خواهم
همین و بس
وای خدا چقدر خسته ام...

سلام.
از راهنمایی هاتون واقعا ممنون و متشکرم.
خیلی لطف کردید .
پروین پورجوادی
دوشنبه 18 خرداد 1388 02:15 ب.ظ
هم به حکم ادب وهم برای سلام به یک دوست آمدم وشعر را خواندم
به هیچ وجه هذیان نبود بافه کلماتی بود عمیق .
معمولا جواب نقدها را نمی دهم نه به جهت تفرعن که برای احترام به نقدو نظر خواننده . در بسیاری از نانواییها باز ست حتی در زمستان ومردم جلو در صف می کشند . کافیست چشمهایت جستجو گر باشند تا دویدن کودکی راببینی که هم از سرما می گریزد وهم برای رسیدن به سفره ی صبحانه عجله دارد.
شادباشی وممنون
فاطمه
دوشنبه 18 خرداد 1388 11:10 ق.ظ
مدتی هست،
که هر روز غروب،
دلم آرام ندارد.
مدتی هست،
که آواز و ترانه،
انگار،
پیش من بی رنگ است.
مدتی هست،
پریشانی من،
رنگ تنها شدن است.
رفتن و از همه بگسستن و
دلگیر شدن.
من دلگیر،
تو را میخواهم،
که ترانه بشوم.
من دلتنگ،
تو را میخواهم
که پر از صحبت عشق
در خانه ام بکوبی تو و مهمان بشوی.
من تنها
امشب
هوس بوسه به لبهای تو را کرده دلم
و هراسانم از این بیباکی،
که تو را رنجه کند،
که تو را دورتر از این بکند،
زدر خانۀ من.
مدتی هست آری،
که تو از من سیری،
که من از تو دورم.
و چراغ شب من خاموش است.
و چراغ دل من....



سلام
ممنون از حضور گرمتون.
فاطمه
جمعه 15 خرداد 1388 08:43 ب.ظ
تو تنها آنجا بنشین و بیندیش
من اینجا در رویایم تو را می بینم که به من می اندیشی
تو تنها به این فکر باش که چه لباسی می خواهی بپوشی
من در خیالاتم تو را چون فرشته ای می بینم
تو تنها به تنهاییت بناز
من اینجا هر روز به تو می اندیشم
...
azar.mim
جمعه 15 خرداد 1388 06:43 ب.ظ
با سپاس از حضور سبز اندیشه تان در بلاگ همیشه مستدام باشید و سر بلند

آذر.م
مصطفی
سه شنبه 12 خرداد 1388 02:29 ب.ظ
سلام

یک یا حسین تا میرحسین

22 خرداد هر ایرانی یک موسوی
رها
سه شنبه 12 خرداد 1388 12:11 ب.ظ
سلام جناب موسی درگاهی.
منظورم از خان بار معنایی خاصی نبود. فقط خان رو گاهی به جای آقا استفاده می کنند. که البته صمیمتش بیشتر از آقاست. ربطی هم به اون خانهایی که شما فکر کردین نداره.
بوی خاصی هم به مشامم نرسید از نوشته ها دوست عزیز.
شاد باشی و سربلند.
شاد باشید.
رها
یکشنبه 10 خرداد 1388 03:04 ب.ظ
سلام موسی خان. ممنون که به وبم سر زدین. وبتون خیلی طراحی زیبایی داره. و البته شعرهای زیباتر. لذت بردم.
در مورد کتاب هم که گفتین خیالتون راحت. معتبره و قابل اطمینان...
در پناه حق.
صدف
یکشنبه 10 خرداد 1388 10:50 ق.ظ
سلام
مشکلی ÷یش نیومده استاد...چون دیر به دیر انلاین میشم کامنتامم دیر تایید میشه.برای همین شما کامنتتون رو ندیدید!!
آپ نمیکنید؟؟
فاطمه
شنبه 9 خرداد 1388 06:07 ب.ظ
سلام من ..
چه سوال عجیبی!
"نشانهء قلبم؟!"
دستم را می برم به چانه ام
و میگویم:
"نور نگاهم را که دنبال کردی
و به مهر لبخندم که رسیدی
دریچهء احساساتم را می بوسی
و از پوست خاموشم عبور میکنی
با شیرین زبانی وارد رگهایم می شوی
همراه جریان خونم می روی
و می روی
و می روی
آنگاه
به مزرعهء احساساتم
-قلبم-
می رسی!
نقشهء زخمهایم را می توانی مرور کنی
و بیاموزی:
بدون چتر نجات پریدن
لذتبار
و نیز دردناک است.
اکنون تو به مقصد رسیده ای
پس در کوچه های شلوغ عاطفه ام
می دوی.
ناگاه
بر میخور

سلام
ممنون از رفع اشکال
شاید كسی
چهارشنبه 6 خرداد 1388 01:14 ب.ظ
سلام
به روزم و منتظر[بدرود]
فاطمه
چهارشنبه 6 خرداد 1388 09:42 ق.ظ
تا تو از گرد سفر باز آیی
همه ی کوچه ی ما آغوش است
بی تو ما با همه ی عالم قهریم
جامه ی غربتمان تن پوش است...

سلام.
ممنون از حضور گرمت .
اشعار زیبایی می نویسی .
موفق باشی.
bahar
سه شنبه 5 خرداد 1388 09:32 ق.ظ
rasti be in blogam ham sar bezan lotfan
bahar
سه شنبه 5 خرداد 1388 09:31 ق.ظ
salam
mamnun ke umadi va mamnun az nazaratet.......bazam sar bezan behem
ماندانا
سه شنبه 5 خرداد 1388 09:27 ق.ظ
سلام دوست عزیز مرسی که به من سر زدی شعرت هم قشنگ بود بازم میام بازم بیا
ماندانا
دوشنبه 4 خرداد 1388 11:21 ق.ظ
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند . فرشته ، پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته . شاعر ، پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته ، شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزۀ عشق گرفت . خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار میشود! زیرا شعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزۀ عشق را بچشد آسمان برایش تنگ
رضا پارسی پور
شنبه 2 خرداد 1388 01:24 ق.ظ
سلام آقا موسی...ممنون از دعوتت.خیلی قشنگ و سرشار از تفکر و خلاقیت بود. آفرین.
ابهام
جمعه 1 خرداد 1388 09:15 ب.ظ
سلام موسی جان. این شعرت مثل بقیه آثارت استادانه بود. البته به نظرم متفاوت تر از بقیه اشعاری بود که از شما دیده بودم. از لطفی که به ابهام لینک داری صمیمانه سپاسگزارم.
Atekeh
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388 04:55 ب.ظ
Salam ostad
montazera ghazale tazeh am
noavarihayat ra dost daram.
علی
سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 04:24 ب.ظ
سلام
چقدر اتفاقی كه بی اهمیت است مهم می شود
آنگاه كه بیندیشی
لذت بردم
تو هم بیا
صدف
سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 12:12 ب.ظ
سلام استاد
خوبید شما؟
azam.sh
یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 10:33 ب.ظ
salam .mamnunam ke hamisheh mohabat darino sar mizanin va ozr mikham ke dir sar mizanam.
neveshteh boodin raftin jaee ke parsal rafteh boodam...pas ziarat ghabool...

sheretun ro khundam...gooshehaee az oon ro motevajeh shodam

سانیاس
یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 09:54 ق.ظ
سلام دوست من
باپست جدید به روزم
جهان
شنبه 26 اردیبهشت 1388 08:39 ب.ظ
سلام موسی جان

مثل همیشه زیبا
مثل همیشه روان
انها هذیان می گویند نه تو....


شادوسرمست وسلامت باشی
نسرین هاشمی فر
جمعه 25 اردیبهشت 1388 03:00 ب.ظ
میتراموسوی
جمعه 25 اردیبهشت 1388 01:45 ب.ظ
سلام
تاثیر گذار بود.
ممنون
نیلوفر
چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 11:52 ق.ظ
زیبا بی نقص
خسته نباشی
میتراموسوی
یکشنبه 20 اردیبهشت 1388 01:04 ق.ظ
سلام استاد
عفوبفرمایید...
مدتی برای تجربه با آلام و دردها دربه روی دیگرهمزادان بسته ام و روزگار طی می كنم...
شایدتاابد!
نمی دانم.
به بزرگواری عفوبفرماییدكه بخشش از بزرگان است.
نیاز
یکشنبه 20 اردیبهشت 1388 12:09 ق.ظ
...

سلام.ممنون از حضورتون.وممنون از نظرات ارزشمندتون.اشعار زیبایی دارید.قلمتان جاوید

در پناه حق...یا علی مدد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30